نشخار
باتوم. بطري. روغن كرچك. چشمهاي از حدقه بيرون زده. تجاوز. مننژيت. مدفوع. حكم تير. سوزن. عصب. كبود. كور. مرگ. قتل. كشتار. حيوون. حروم زاده ها. خون. زنده به گور.
به آدمها نگاه مي كنم كه در حال جويدن ساندويچ هايشان اين كلمات را در جمله هايشان تكرار مي كنند. صداها چندين برابر به گوشم مي رسد. سردم شده. عق مي زنم و ساندويچم را بالا مي آورم. همه ي مهمانها زل مي زنند به من. چشمها و گلويم مي سوزد. همه ساكت شده اند. روي ميز را كثيف كرده ام. بلند مي شوم. لباس مي پوشم. بايد بروم پشت بام. ساعت ده شده است.
یاس
میوت
(پارک.عصر.خارجی)
امید روی صندلی پارک نشسته نگاهش را به کتاب مقابلش دوخته هر از گاهی سرش را بالا می آورد و به چند صندلی دورتر از خود که دو دختر روی آن نشسته اندمی نگرد کتابش را ورق می زند مردی پشت او می ایستد و چیزی می گوید .ولی امید همچنان سرش پایین است مرد هم بعد از چند لحظه از او فاصله می گیرد .دو دختری که روی چند صندلی آن طرف تر نشسته اند کتاب می خوانند و گهگاهی با هم صحبت می کنند .سیمین:می بینیش چند هفتس همین جوری میاد میشینه و زیر چشمی نگاه می کنه امروز آوردمت باورت بشه
دنیا:نکنه داری اشتباه می کنی
امید از دور به دهان دو دختر که تکان می خورد نگاه و سعی میکند حرفهایشان را بفهمد ولی بی فایده است .بعد از چند دقیقه جای امید پیرمردی نشسته است.
(اتاق سیمین.ظهر.داخلی)
دنیاانگشتش را داخل قفس پرنده می کند و با دست دیگر به قفس می زند سیمین با دو لیوان شربت وارد اتاق میشود و کمی چهره اش درهم میرود
سیمین :ول کن حیوونو ، اگه زبون داشت کلی بهت فحش میداد ،بیا شربتتو بخور
دنیا یک شربت از داخل سینی برمیدارد وبا قاشقی آن را هم می زند و یک نفس همه ی شربت را می خورد .
دنیا: زبون داره من و تو حالیمون نمی شه
دنیا نگاهی به ته لیوان می کند و لیوان را به طرف قفس پرنده می گیرد
دنیا: کاش می فهمیدم چی میگید.
(پارک .عصر.خارجی)
دنیا و سیمین روی صندلی همیشگی می نشینند امید هم با پسر دیگری درس می خواند بعد از چند لحظه دوست امید از روی صندلی بلند می شود و به طرف سیمین و دنیا می آید دنیا به آرنج سیمین می زند و آرام درگوشش میگوید:فک کنم امروز به مراد دلت برسی
پسر:سلام ، عذر می خوام می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم .
دنیا:ببخشید برای چی
پسر:چند دقیقه فرصت بدید عرض می کنم
آنها کمی خود را تکان می دهند تا پسر کنارشان روی صندلی بنشیند او کنار دنیا می نشیند
پسر :راستش برادر من امید چند وقته به این پارک می یاد شما رو هم (با دست اشاره به سیمین می کند)در این پارک دیدند راستش چند بار خواستند با شما صحبت کنند (با کمی مکث ) ولی خوب نمی تونستند
دنیا :یعنی خجالت می کشیدند
پسر:نه ،راستش ،چه طور بگم
دنیا: خوب بگید خجالت می کشیدند.
پسر: راستش برادر من ،امید کر و لال
سیمین تا آن لحظه چشم به صورت برادر امید دوخته بود با این جمله نگاهی به امید که به آنها می نگریست و بعد به زن و شوهری که از مقابلشان می گذرند و مشغول صحبت هستند می کند مرد به زن چیزی می گوید وهر دو می خندند سیمین پوزخند تلخی می زند و دور شدن آنها را تماشا می کند. دوباره به برادر امید نگاه می کند.که از جایش بلند می شود
پسر: باز هم عذر که مزاحمتون شدم ببخشید می تونم اسم دوستتونو بدونم
دنیا:سیمین
پسر:ممنون ، خدافظ
او به امید می رسد وسایلشان را جمع می کنند و آرام آرام به طرف خروجی پارک می روند دنیا آهی می کشد
دنیا:عجب دنیای مسخره ای
با این حرف چشمان سیمین پر از اشک می شود نمی خواست مانع ریختن آنها شود می گذارد اشکهایش سرازیر شوند
دنیا:چته ،چرا یهویی بهم ریختی طرف بیماری مسری که نداره کرو لال همین، فک کن اون به زبون اینگیلیسی حرف می زنه ولی تو نمی تونی پس زبونشو یاد بگیر
سیمین در میان گریه هایش:همین ، من می خوام با زبون خودم از احساسم حرف بزنم خیلی آدم بی رحمیم .
دنیا به او زل می زند ، دستمالی به او می دهد کتابها را برمی دارد ، دست او را می گیرد و از پارک خارج می شوند.
(پارک.عصر چند روز بعد)
امید روی صندلی پارک نشسته و چهره اش در هم است به صندلیه خالی ای که سیمین روی آن می نشست نگاه می کند برادرش می آید (با اایما و اشاره)به او می فهماند که دیگر سیمین نمی آید.
پری
مرد ها. شغال ها. اسب ها. گنجشك ها.
محسن٬ من را دعوت كرده به خانه شان. خانه اي ويلايي و بزرگ. مدام اين جمله ي او در ذهنم مي چرخد كه من و تو و چندتا از دوستانم هستيم. خوش مي گذرد.
درب اتاق پذيرايي را باز مي كنم و وارد مي شوم. نمي دانم چرا موهايم را شانه نكردم. آرايش نكردم. لباس خانه به تن دارم. دوستان محسن از دختر و پسر پراكنده اند. هر كس مشغول كار خودش است. بعضي ها نيم نگاهي به من مي كنند و بي توجه به حرف زدن يا خوردن ادامه مي دهند. انگار همه اينجا هم را مي شناسند. احساس غريبي مي كنم. محسن را از دور مي بينم كه مشغول خوش آمد گويي با دوستانش است. ميهمانها خيلي بيشتر از تعدادي هستند كه تصورش را مي كردم ولي در خانه ي بزرگ آنها اصلآ به چشم نمي آيند. محسن متوجه من نيست. نكند قصد معرفي من را ندارد. كاش نمي آمدم. همه مي دانند كه محسن نامزد دارد و نمي دانم معرفي من به عنوان يك دوست چقدر مي تواند ذهنهاي كنجكاو را مشغول كند٬ به خصوص سيما كه نامزد اوست دعوت نشده. خودم را داخل مبل چرمي فرو مي كنم. در همين فكر و خيال محسن از كنارم رد مي شود٬ با لحن مخصوص خودش كه همراه با لبخند كمرنگيست مي گويد: چرا بيكار نشستي؟ يه چيزي بخور.
فرصت حرف زدن به من نمي دهد. به سرعت به سمت ميهمانهاي جديد مي رود و استقبال گرمي مي كند از پدر و پسري كه تازه وارد شده اند. دلم مي خواهد خفه اش كنم. چرا به من از اين دنگ و فنگها چيزي نگفته بود. مرد جوان كنترل تلويزيون را از جلوي من بر مي دارد. رو به من مي گويد: اين چيه تماشا مي كني بزار بزنم يه جاي خوب.
زن جوان كنار او لبخند مي زند. من مات و مبهوتم كه من تلويزيون تماشا مي كردم؟ كي؟
در اولين فرصت به اتاق خواب پناه مي برم تا سر و وضعم را در آيينه ببينم. از ديدن مهمانهاي جديد داخل اتاق خواب٬ مو به تنم سيخ مي شود. مادرم و خاله مهين دارند به سر و وضع خود مي رسند. آنها هم دعوت شده اند و با ديدن من لبخند مي زنند. ذره اي از ديدن من تعجب نمي كنند. حتمآ فاميل من با فاميل محسن نسبت فاميلي دارند يا دوستند. پس چرا محسن چيزي نگفت؟ نكند خودش هم نمي داند. خدا كند وقتي بيرون رفتم زياد دور و بر من نپلكد. خاله مهين مي گويد: تنها اومدي؟
با كنايه و شيطنت مي گويم: آره. من رو جدا دعوت كردن.
لبخند معني داري تحويل مادرم مي دهم و منتظرم اخم كند و بپرسد كي؟ اما به رويش نمي آورد و موهايش را مرتب مي كند.
وارد راهرو مي شوم. حالا ديگر بيشتر فاميل را به وضوح مي بينم و از كنارشان رد مي شوم. محسن مقابلم مي ايستد و آهسته مي گويد: من ميرم جايي و زود بر مي گردم.
اصلآ فرصت سوال يا حرف زدن به من نمي دهد. دور مي شود. هميشه ميان جمع و شلوغي دلم بيشتر براي علي رضا تنگ مي شود. دلم مي خواهد به او زنگ بزنم و صدايش را بشنوم. دلم مي خواهد همه ي دلخوري هاي كودكانه تمام شود و دوباره در كنار هم باشيم.
به خودم مي آيم. به سمت اتاق خواب مي دوم. مامان گوشي را سريع روي ميز مي گذارد. مي گويم: منتظر فرصت مي گرديا. چي مي خواي از تو گوشيه من؟
مي گويد: هيچي٬ رو تخت بود گذاشتمش رو ميز. گم و گور نشه.
به صفحه ي گوشي نگاه مي كنم. حق با اوست. همان صفحه اي كه آخرين بار باز كردم و فراموش كرده بودم ببندم روي گوشي مانده است.
به حياط مي روم شايد محسن را ببينم و سوال پيچش كنم. حياطي بزرگ و باغ مانند است. اسبي كنار ديوار آرام ايستاده و چند نفري ميان درختان سبز گردش مي كنند. دنبال جاي مناسبي مي گردم كه به علي رضا زنگ بزنم. تصميمم را گرفته ام.
ماشين بزرگي با سرعت وارد جاده خاكي وسط حياط مي شود. كودكي مقابل آن مي دود. با وحشت به طرف كودك مي دوم. يك آن محسن را كنار مرد پشت رل مي بينم. از عصبانيت دندانهايم را به هم ميسايم. ميان گرد و خاك كودك را در آغوش مي گيرم. ماشين درست مقابل پاهايم توقف مي كند. اسب از صداي جيغ بچه و ترمز وحشتناك ماشين رم مي كند و به سرعت در حالي كه با بي قراري گردنش را به اين سو و آن سو تكان مي دهد شيهه مي كشد و به سمت ما مي دود. من در حالي كه كودك را در آغوش دارم به ديوار پناه مي برم. ولي اسب عصباني زودتر از من رسيده و دو پايش را به ديوار مي كوبد و مي خواهد به من و كودك لگد بزند.
اسب آنقدر بي قرار شده كه كسي جرات ندارد به ما نزديك شود. من فرياد مي كشم:
- بابا يكي بياد اينو آروم كنه. الان مارو له مي كنه. كدوم گوري هستين؟
مي ترسم تكان بخورم. خشكم زده و صورت بچه را ميان سينه ام گرفته ام. مي ترسم با كوچكترين تكاني لگد بخورم يا زير دست و پاي اسب بمانم. گيج شده ام. مي خواهم از سوي ديگر فرار كنم. نمي توانم. کسي تلاش مي كند افسار اسب را بگيرد. اسب سرش را به صورت من نزديك مي كند. مي ترسم. من عاشق اسبم. هيچ وقت فكرش را نمي كردم كه اين طور از اسب بترسم و دست و پايم را گم كنم. نفسهاي گرم و تند اسب را روي صورتم حس مي كنم و به چشمهاي مغرورش زل زده ام. كودك از ضعف و ترس نفسش بالا نمي آيد. بلاخره كسي افسار اسب را مي گيرد. وقتي مي خواهد از ما دورش كند اسب دمش را به صورت من و كودك مي كوبد. كودك بي امان گريه مي كند. مي گذارمش زمين و با شتاب به سمت مردي كه پشت رل بوده و حالا ايستاده و تماشا مي كند مي روم. عصباني و بر افروخته. محسن و چند مرد ديگر كنار او ايستاده اند. در حالي كه به چشمهاي بي تفاوت مرد زل زده ام با تمام وجودم فرياد مي زنم:
- معلومه چه مرگته؟ اينجا جاي گاز دادنه؟ خجالت نمي كشي؟
بي تفاوت و بي خيال نگاهم مي كند. انگار نه انگار كه من برافروخته ام و هيچ فرقي با آن اسب عصباني ندارم. فرياد مي زنم:
- چرا نيومدي اسب و بگيري ترسو؟ فكر مي كني هر كي يه من ريش و سيبيل داره بش ميگن مرد؟
نخير آقا مردونگي به اين چيزا نيست.
همه سكوت كرده اند حتي محسن. مرد بي تفاوت در حالي كه دست به كمر زده پوزخند مي زند. راهم را كج مي كنم كه از آنجا بروم كه هيچش مثل هيچ جا نيست. مردها به همراه محسن پشت سرم مي آيند. فرياد مي زنم:ديگه از اين گه هاي زيادي نخور.
مرد با تمسخر مي گويد: من ميرينم تو بخور.
مردهاي ديگر با صداي بلند مي خندند.
در حالي كه تنم مي لرزد و قدمهاي محكم و عصباني بر مي دارم. زبانم مي گيرد و مي گويم: مرتيكه ي...
باز مردها مي خندند. از آنها دور مي شوم. محال ممكن است به علي رضا زنگ بزنم.
محال.
ياس
من و مو طلايي
من دخترك مو طلايي را دوست دارم. او برخلاف من كه يك دست سياهم٬ سرخ و سپيد است و لبخند زيبايي دارد. لبخندي كه دور آن هاله ي زرد٬ آبي٬ صورتي٬ بنفش و همه ي رنگهاي خوبي كه من دوست دارم نقش مي بندد. دختر مو طلايي زياد دور و بر من نمي پلكد و معمولآ از دور تماشايم مي كند گاهي كه سكوت مي كنند او زل مي زند به من و من تلاش مي كنم برايش عرض اندام كنم تا لبخند رنگي بزند. يك بار دستهاي بلوريش را به سرم كشيد و من همه ي غذايي را كه خورده بودم پس دادم. دل نگرانم شدند و فردايش مرا بردند دكتر. دختر مو طلايي و سينا زل زده بودند به دكتر و دكتر گفت كه حال من خوب است و كمي در خوردن زياده روي كرده ام. وقتي زل زده بود به دهان دكتر من كيف مي كردم كه نگران من است و تصميم گرفتم از اين به بعد هر وقت دست به سرم كشيد بالا بياورم. براق ترين انگشتر مادر سينا را براي دختر مو طلايي دزديده ام و گوشه اي پنهان كرده ام. امروز هم مثل خيلي از روزهاي ديگر به ديدن سينا مي آيد و خوشحالم كه با سينا صبح زود حمام رفتم و هر دو انتظارش را مي كشيم. سينا سيگار مي كشد و من تلويزيون كه پر از تصاوير رنگيست تماشا مي كنم. امروز هم مثل بيشتر روزها مرا تنها مي گذارند و به اتاق سينا مي روند. براي خودم تلويزيون تماشا مي كنم تا برگردند و با هم گپ بزنند و سيگار بكشند و من تماشا كنم.
لاي در اتاق باز مانده. من آنها را مي بينم. همه چيز را ميبينم. دختر مو طلايي را سينا را.. ولي آنها اصلآ متوجه من نيستند. تا وسط اتاق مي آيم. تماشا مي كنم. فرش اتاق را به گند مي كشم. چشم سينا به من مي افتد. با وحشت مو طلايي را رها مي كند و من را مي اندازد بيرون و در را محكم مي بندد. بدن يك دست سرخ و سپيد مو طلايي را ديدم. احساس مي كنم رنگم سفيد شده. توي آيينه به خودم نگاه مي كنم. نه هنوز يك كلاغ سياهم. به سنگ سفيدي كه آويزان است بي امان نوك مي زنم. دلم مي خواهد از ريخت بياندازمش. مو طلايي و سينا بر مي گردند. كاش به جاي سنگ سفيد مي توانستم تن سبزه سينا را از ريخت بياندازم.
مو طلايي نزديك قفس من نشسته و هق هق مي كند. اگر سينا مرا در قفس نمي چپاند حتمآ دانه دانه ي اشكهاي براق مو طلايي را مي دزديدم و داخل كفشهاي سينا پنهان مي كردم. سينا موهاي طلايي او را نوازش مي كند. كاش يك حلقه از موهاي طلاييش را به قفسم آويزان مي كرد.
چند روزيست كه از مو طلايي خبري نيست. سينا زياد سيگار مي كشد و مرا دير به دير حمام مي برد. گردنبند مادر سينا پاره شد و ريخت كف خانه و من كلي چيزهاي براق براي مو طلايي پنهان كرده ام اما امروز هم مو طلايي به خانه نيامده. امروز دختر لاغر اندام و سبزه اي آمده كه موهاي بلند و سياه دارد. با هيجان به طرف قفس من مي آيد. من جيغ مي كشم. سينا در قفس را باز مي كند. به چشمهاي ريز و باداميش كه برق مي زند زل زده ام و بعد به چشمهاي سينا كه امروز برق عجيبي دارد.
انتظار مو طلايي را مي كشم. اين بار هديه من به او چهار چشم براق است كه داخل كفشهاي سينا پنهان كرده ام.
ياس
چراغ همیشه، قرمز
پشت چراغ ایستاده ، در حالی که مدام گوشه ی روسریش را تکان می دهد شاید جریان هوا باعث خنکیش شود . نی را داخل ساندیس کرده وبا تمام نفس آبمیوه زیادی را به داخل دهانش هدایت می کند به ماشین هایی که چراغشان قرمز است می نگرد. بعضی موتور سوارها بی توجه به چراغ از خیابان عبور می کنند و با این کار باعث بوق زدن ماشین هایی که چراغ آنها سبز است می شوند .یک پلیس هم گوشه خیابان ایستاده و تند تند گویا تکلیف شبش را می نویسد چیزهایی یادداشت می کند و گهگاه که حوصله داشته باشد سوت می زند و دستش را به چپ و راست تکان می دهد .صف عریضی از ماشین ها در خیابان شهید بهشتی همه راننده ها را کلافه کرده راننده ی پژو سبزی دستش را روی بوق گذاشته و با این کار شکایتش را به راننده ی جلویی نشان می دهد . پری خدا را شکر می کند که داخل یکی از آن ماشین ها نیست چون نرسیده به مقصد تلف می شود .گرچه هوای بیرون گرم است ولی هر چند لحظه بادی به تنش دست می کشد . ساندیسش را تمام کرده آن را داخل جوب می اندازد مسیرش مستقیم به طرف خیابان میرزای شیرازی به سوی مطب دکترش که برای ساعت 5:20 وقت گرفته ،است .سرش را پایین می اندازد که چشمش به ماشین هایی که در آن مدتی که او ایستاده بود شاید دو متر حرکت کرده اند نیفتد .
صدای مردانه ای می گوید: عذر می خوام
بعد از دوبار عذر خواهی او می ایستد تا علت را بداند .
: ببخشید ،می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم
: برای چی
: چند لحظه
: بفرمایید
: یه سوال می تونم بپرسم
: برای چی ؟
: اجازه بدید
: بفرمایید
: شما از بلندی میترسید
پری لحظه ای مکث می کند ، ابروهایش به هم نزدیک می شوند .می گوید: این دیگه چه جور سوالیه
: خواهش می کنم ، جواب بدید.
گرمای شدید هوا، خنکیه ساندیس را از بین برده ، نمی توانست فکر کند فقط می دانست که از بلندی می ترسد ولی این مرد از کجا می دانست .
:بنده امیر هستم
:خوب
:امیر معینی
:خوب
:فقط بگید شما از بلندی میترسید
دختر با اکراه می گوید :بله ، شما بنده رو میشناسید
:بله
: نکنه اون روز شما هم تو شهر بازی بودید
: نه ، یه سوال دیگه می تونم بپرسم
پری جوابش را نمی دهد ولی حرکتی هم نمی کند می خواهد بداند این مرد کیست.
: شما رنگ سبز رو دوس دارید شما عاشق دوچرخه سواری هستید .
پری به چشمان مرد زل زده می خواست چیزی منفی در آنها پیدا کند تا دلیلی برای شنیدن باقی صحبت هایش نداشته باشد ولی او ایستاده .
:من شما رو به جا نمیارم ولی شما انگار بنده رو خوب می شناسید
: فک می کنم
: یعنی چی فک می کنید ، کسی این حرفا رو به شما زده
: نه
: چرا دوست دارید وکیل بشید
: شما فالگیرید
:نه ، چرا دوس دارید
: که وکیل بشم ، لحظه ای مکث می کند وبی توجه به این موضوع که اولین بار است در خیابان آن هم در گرمای شدید تابستان با مردی که اصلا نمی شناسد ایستاده و در مورد علایقش صحبت می کند.
: نمی دونم ، همه می گن چرا، ولی دلیلی ندارم می گم ،عاشق وکالتم ولی ...
: ولی یه چیزی هست
: آره ، می دونید من بر عکس دوستام که تو راهنمایی می گفتن می خواهیم یا دکتر بشیم یا مهندس فقط می گفتم می خوام وکیل بشم در صورتی که هیچ کس تو فامیلمونم وکیل نیس .
پری لبخند کوچکی می زند و حالا او از مرد به خاطر صحبت هایش عذر خواهی می کند .
: شما یه وکیل خوب می شید اون دفه هم یه وکیل خوب شدید .
پری صورتش شاد می شود می خواهد تشکری کند که ناگهان می گوید : چرا گفتید اون دفه هم
: منم چیز زیادی نمی دونم ولی تا آخر اون دادگاه رفتید گرچه کارتون نصفه موند
:منظورتونو نمی فهمم ، من هنوز هیچ پرونده ای نگرفتم
: اونجا خیلی حرفه ای بودید ولی هیچ کس نمی خواست پیروز بشید
ذهن پری پراز سوال بود ولی قادر نبود سوالی بکند شاید چون حالا از مرد می ترسید .
: خانم سارا مراقب باشید
: من پریم
مرد پشت به پری می کند و همراه با جمعیتی ، از خیابان می گذرد . پری چشم به آن سوی خیابان بی حرکت ایستاده.
پری
سياه . سفيد .. صورتي
تكه ناني را ميان خامه فرو مي كنم و داخل دهانم مي گذارم. مزه ي سرد و سپيد خامه مي پيچد لابه لاي نفسهاي گرمم. چشمهايم را مي بندم و آرام آرام آن را مي جوم. خامه سفيد است و من آن را سفيد مي بينم. رنگ و مزه اش براي من در هماهنگي كامل است. مثل گوجه فرنگي يا توت فرنگي نيست كه مدتهاست از خوردن آنها پرهيز مي كنم چون مي دانم قرمز هستند و من آنها را سياه مي خورم و ديگر مزه ي ترش سرخي را نمي فهمم. گوشه ي نان تيره شده. بو مي كنم. بوي ترشيدگي مي دهد. كپك زده. بايد گوشه ي آن سبز لجني شده باشد. چه فرقي مي كند وقتي من فقط آن را كمي تيره تر مي بينم نه سبز لجني. همان تكه را ميان خامه سپيد فرو مي كنم.
ميان خيابان سياه و سپيد با انبوه درختان سياه و پرندگان سياه و ابرهاي سپيد و آدمهاي سياه و سپيد كه راه مي روم به تو فكر مي كنم. به روزي كه با موهاي مش كرده ات به ديدنم آمدي و من مو بر تنم سيخ شد و فكر كردم كه بي شك پدرت مرده يا من٬ كه تو پيري زود رس گرفته اي. زيبايي تو را همه تحسين مي كردند و من بغض كرده بودم و به موهاي جو گندمي تو زل زده بودم. آن قدر تو را مثل همه چيز سياه و سفيد ديدم و بغض كردم كه تركم كردي.
از جلوي دكه روزنامه فروشي كه رد مي شوم نفس راحتي مي كشم. از آن همه چهره ي رنگين كه من حتي نمي توانم لمسشان كنم٬ مي ترسم. حتی روزنامه ي ارزان قيمت روز با ورقهاي نازكش که پر از خطوط ريز و سياه است و چهره هاي سياه تر و ترسناكتر. مي دانم كه سياه است اما از بوي كاغذهايش هم حالت تهوع مي گيرم چه برسد به اين كه لمسشان كنم.
مثل هر روز كوچه پس كوچه ها را به خيابان اصلي ترجيح مي دهم. رفتگرها -كه من مدتهاست ديگر آنها را نارنجي نمي بينم- كف كوچه ها را رفته اند و من كيف مي كنم از ديدن كوچه هاي تميز و خالي از زباله هاي رنگارنگ كه غروبهاي خاكستري ساعتها به يكي از آنها فكر مي كنم كه ممكن است چه رنگي باشد و با رنگهاي مختلف تصورش مي كنم.
بوي سيگار را حس مي كنم. نفس عميق مي كشم. كمي جلوتر روي زمين دودش به هوا ميرود. مو به تنم سيخ مي شود. جلوتر مي روم. پشيمان مي شوم. يك قدم مي گذارم عقب. ترسيده ام. روي پاهايم مي نشينم. نگاهش مي كنم. محكم تر پلك مي زنم. به آسمان نگاه مي كنم. آبي نيست. درختها سبز نيست. ساختمانها رنگي نيست. زني كه دور مي شود يك دست سياه است٬ اما فيلتر سيگار.. فيلتر سيگار صورتيست. هنوز دود مي كند. دود سپيد. با دقت برش مي دارم مثل يك چيز با ارزش و خطرناك. لمسش مي كنم. خاموش شده و فقط فيلترش مانده. كيفم را مي گردم. جعبه عينك را بر ميدارم و فيلتر صورتي را گوشه ي آن مي گذارم و به نقطه اي كه زن دور شده٬ نگاه مي كنم. نيست
به چپ مي پيچد. چهره اش را نمي بينم. فقط حلقه هاي دود را مي بينم كه در جهت مخالف از او دور مي شود و لحظه ي بعد فيلتر صورتي رنگ دوم. تا خاموش نشده برش مي دارم. روي دو پا مي نشينم. ميان انگشت شصت و اشاره نگهش مي دارم و لبهايم را به فيلتر صورتي فشار مي دهم و مك مي زنم. طعم دارد. شيرينيش را مزه مزه مي كنم. ته مانده دود را قورت مي دهم.
فيلتر صورتي دوم را كنار آن يكي مي گذارم. زن بي وقفه و در حركت سيگار مي كشد. فيلتر سوم طعم گيلاس مي دهد. فيلتر چهارم شراب انگور است. فيلتر پنجم آب نباتهاي ترش كودكيم است. فيلتر ششم طعم خامه صبح را مي دهد با شكر. فيلتر هفتم را با همان لرزشي لبهايم مي كشد كه وقتي مي خواستم براي اولين بار تو را ببوسم. زمان زيادي است كه ميان كوچه پس كوچه ها پرسه مي زند و سيگار مي كشد. به چپ که مي پيچم با چشمهايش رو به رو مي شوم كه زل زده به چشمهايم. مات و مبهوت به هم نگاه مي كنيم. لبهايش از تمام فيلترهايم صورتي تر است. آن قدر صورتي كه در دنياي سياه و سپيدم تك و تنهاست بر خلاف خودش كه با تمام خيابانها و درختها و آدمها٬ سياه و سپيد و يك دست است. بوي سيگار مي دهد. بوي ترشي بهمن سفيد. بي حركت خشكش زده. بي اختيار به لبهاي صورتيش پك مي زنم. چشمهايم را مي بندم. يك ظرف بلور پر از توت فرنگي برايم آوردي. محو موهاي مش كرده ات شده ام. چقدر زيبا توت فرنگي ها را گاز مي زني و نيم ديگرش را در دهانم مي گذاري. توت فرنگي هاي سرخ و صورتي كه دهانم را خيس و ترش مي كند. كسي به شانه ام مي كوبد. چشمهايم را باز مي كنم. پيرمرديست با محاسن سپيد و چشمهاي براق. به كيسه ي توت فرنگي هايم اشاره مي كند كه پاره شده و كف خيابان ريخته. گيج مي شوم. من كه توت فرنگي سياه نمي خورم. توت فرنگي ها زير لاستيك ماشيني له مي شود. دود را فوت مي كنم و آخرين فيلتر صورتي را كنار آنهاي ديگر مي گذارم.
ياس
من يك كبريتم
سه روزه كه خستگي مونده توي تنم و در نميره. مرز بين خواب و بيداري و نمي فهمم. يادم رفته اين غريزه را كه الان خوابم يا بيدار. تو اتوبوس و مترو و هر جا كه مي نشينم خوابم ميبره و فكر مي كنم بيدارم. يه كوچه رو سه بار بالا و پايين رفتم٬ يادمه كه يه ساندويچي توش ديدم. اما نبود كه نبود. وقتي داشتم مي رفتم اين يارو كچله كه يه لوله تو بينيش بود را ديدم. الانم كه دارم بر مي گردم هست اما ساندويچي نيست كه نيست. حالا چه گيري دادي به اين ساندويچي؟ شايد تو اين فاصله كه رفتم سر كوچه جمع كرده رفته. چيزي كه تو اين راستا زياده كثافت خوري. نصف ساندويچم و جا گذاشتم تو يخچال. خدا كنه تا عصر كه بر مي گردم كسي نره برش داره. آخه دهنيه. نمي دونم براي يه آدم گشنه مهمه كه دهنيه؟ ساعتم دو روزه كه صبحها زنگ نمي زنه. قهر كرده با من. شايد جاش عوض شده٬ اين جوري شده. چقدر فكر مي كردم زبر و زرنگم اما حالا مي بينم كه خيليم تنبلم. از بس كه همه چيز حاضر و آماده بوده. همه چي جا داشته به چه بزرگي. اما حالا انگار تو يه قوطي كبريت زندگي مي كنم. يه قوطي پر كبريت كه منم يكي از كبريتاشم. چقدر بايد بخوابم تا شر اين خواب كنده شه؟
یاس
سلام
به دلايلي مجبور شدم داستان "ستاره پسر است" را پاك كنم. از همه ي دوستاني كه براي خواندن اين داستان دست زير چانه گذاشته اند٬ عذر مي خواهم. با داستان جديدم بر مي گردم.
یاس
خدایا
خدایا هر بار که صدایت کردم تا درهای رحمتت را بگشایی بی توجه خود را سرگرم کسی دگر کردی.
خدایا هر بار که فغان کردم گله از روزگار کردم خود را از شنیدن ساقط کردی.
خدایا هر بار که آسمان را دیدم آهی از دل کشیدم نیشخند آسمان را نشانم دادی.
خدایا هر بار که خواستم توان دهی به پاهایم تا ادامه دهم زندگی را، پشت پا زدی به زندگیم.
خدایا هر بار که بغضم را فرو نشاندم به سختی ، کِشاندی آن را از چشمانم بیرون .
خدایا هر بار که پا به زمین کوبیدم ، گرفت زمینت پای عزیزم را.
خدایا هر بار که مشتم را به سویت پرتاب کردم ، خمپاره ات را به سویم رها کردی.
خدایا هر بار که درمانده گفتم هدفت چیست از این هیاهو ، مچاله شدم در زیر ارابۀ روزگارت.
خدایا هر بار که خواستم انصراف دهم از این امتحان ، ورقه ام را خط کشیدی تا مرا آینۀ عبرت دیگران کنی .
خدایا تو می دانی چه قدر مرا به این سو آن سو کشاندی تا در جایی که گفتی لیاقتم است بنشانی ولی نشنیدی که از روز خلقت گفتم :
نمی خواهم که این گونه اسیر اعتقاد باشم
نمی خواهم که بیایم به این دنیا
نمی خواهم که باشی خدای من
نمی خواهم که هیچ باشم از اراده
نمی خواهم بیندازی سنگ را مقابلم
نمی خواهم یاریت را برای سنگ هایم
نمی خواهم نشانم دهی بهشتِ بَرینت را
نمی خواهم بترسانی مرا زجهنم
خدایا می خندم از این کارها
خدایا اجازه می خواهم تا کنم سوالی
جهنم را چرا کردی این گونه بیچاره
خدایا من شنیدم از بزرگان
همه چیز تو خوب است
شاید خواب بودی و ندیدی چه کسی جهنم را زایید و چون دیگر ندانستی چه کنی جهنم را کردی عذابِ ما
خدایا اجازه می خواهم تا کنم سوالی
نشستی آن بالا و می بینی ما را در بَلا
چه حسی داری؟؟؟
پری
کسي يک الاغ گرسنه نديده؟
همه مسخره اش مي کنند٬ صداي خنده همه جا را پر کرده است. يکي به ديگري مي گويد: شنيده بوديم مار خرگوش ببلعه اما نديده بوديم الاغ خرگوش ببلعه. و با دست به نقطه اي اشاره مي کند: اون هم با اين وضع. دوباره همه خنديدند. نمي دانم از چه حرف مي زنند. الاغي که خرگوش بلعيده؟ مگر مي شود؟ جلوتر مي روم. زميني خاکي است. در فاصله هاي منظم رديف به رديف زمين را کنده اند. نمي دانم براي چه. عميق . جوري که الاغي درون يکي از رديفها ايستاده. پاهايش روي زمين و دستهايش را روي لبه ي ديواره گودال گذاشته و سر و گردنش از گودال بيرون است. گلويش باد کرده و نيمي از خرگوش خاکستري داخل گلويش و نيم ديگر آن که پاهايش هستند از دهان الاغ بيرون زده و نمي تواند دهانش را ببندد. از ديدن آن صحنه وحشت مي کنم. قبلآ مار را در حال بلعيدن خرگوش تلويزيون نشان داده٬ اما خرگوش بلعيدن الاغ را نديده بودم. خرگوش بي نوا اصلآ تکان نمي خورد و پاهايش روي هوا مانده. زمزمه ها به هم مي گويند که لانه ي خرگوش٬ درست مقابل پاي الاغ درون ديواره ي اين گودال بزرگ و بلند است و الاغ خرگوش را از آنجا يکباره بلعيده است. حال بدي دارم از چهره ي الاغ که با چشمهاي گرد٬ درمانده و خجالت زده به همه نگاه مي کند چندشم مي شود. نزديکتر مي شوم. مقابلش مي ايستم. زل زده ايم به هم. مي خواهد چيزي به من بفهماند اما خرگوش راه گلويش را سد کرده. نه مي تواند آن را تا انتها ببلعد و نه مي تواند بيرونش بياندازد. نمي دانم خرگوش خفه شده يا تسليم. يک لحظه چشمم به دستهاي الاغ مي افتد. متوجه شدم که او به دستهايش اشاره مي کند که با طناب محکم بسته شده و دستهاي در بند٬ بي قرارش کرده است. با چشمهاي هراسان به دستهايش اشاره مي کند. نمي دانم چرا خشکم زده. نه مي توانم طناب را از دستهايش باز کنم و نه خرگوش را از دهانش بيرون بکشم. فقط با لب و لوچه ي آويزان و متعجب به او زل زده ام. همه رفته اند. هيچ کس نيست. من هم راهم را مي کشم و مي روم.
گودالهاي ديگر و اين سو آن سو پر از خرگوشهاي سياه و سپيد است. که بعضي تنها و بعضي دسته جمعي سرک مي کشند و مستاصل و پريشان به من زل زده اند. آخه به من چه؟ مگه من يار و هم نوع شما را بلعيده ام؟ اصلآ اينجا چرا اينقدر عجيب٬ غريب است؟ اصلآ اينجا کجاست؟
به جماعتي فکر کردم که الاغ را مسخره مي کردند. که من هيچ کدام از آنها را نمي ديدم و فقط صدايشان را مي شنيدم. يک لحظه از سرم گذشت که نکند آنها هم حيوان بودند. حيوان بودند؟
کمي در آن حوالي مي چرخم. پر از گربه و خرگوش است که در کنار هم زندگي مي کنند. همه با تعجب به من نگاه مي کنند.
فکر الاغ رهايم نمي کند. با اين که ديدن آن صحنه کلافه ام مي کند. به سمت او باز مي گردم. دلم مي خواهد بدانم چه برسر الاغ و خرگوش بيچاره آمده است.
ورم گردن الاغ خوابيده و سرش را تند تند به اين سو و آن سو حرکت مي دهد. هنوز همان طور با دستهاي بسته روي دو پا ميان گودال ايستاده است. از خرگوش خبري نيست. به الاغ نزديک مي شوم. با ناراحتي و نگاه عاقل اندر سفيه به او زل مي زنم و مي پرسم: خورديش؟
شانه هايش را بالا مي اندازد و با حالتي حق به جانب مي گويد: نخوردم. خودش آرام آرام ليز خورد و رف پايين. البته هنوز کامل پايين نرفته. نگا..عع
دهانش را باز مي کند. ميان حفره ي تاريک گلويش دو تا چشم برق مي زند. مي گويم: اون تو چي کار مي کني يالا بدو بيا بيرون
خرگوش که صدايش انگار از ته چاه مي آيد مي گويد: آخه اين من و خورده
مي گويم: آخه الاغ که خرگوش نمي خوره يالا بيا بيرون
جستي مي زند و به راحتي از گلوي الاغ بيرون مي پرد و دور مي شود.
دلم به حال الاغ بيچاره -که با دستهاي بسته و دهاني که تا انتها باز کرده تا خرگوش راحت بيرون بيايد- مي سوزد.
مي گويم: آخه الاغ که خرگوش نمي خوره
مي گويد: آخه گرسنم بود. چاره اي نداشتم. اينجا هيچي واسه خوردن پيدا نمي شه. نگا..
راست مي گويد. هيچ چيزي براي خوردن نيست. فقط انبوهي از خاک و سنگ. شايد هر کس ديگري جاي او بود همين کار را مي کرد.
انگار حق ندارم دستهاي بسته اش را باز کنم و بسته بودن دستهايش حکم است. مي گويم: مي رم برات يه چيزي بيارم بخوري٬ ذرت دوس داري؟
نسبت به حرفهايم بي تفاوت است. مي روم. همه جا را دنبال ذرت گشتم. پيدا نکردم. بازگشتم. اثري از الاغ نيست. اصلآ آنجا را ديگر پيدا نکردم.
تمام خانه را مي گردم. حياط را٬ زير زمين را٬ پشت بام را٬ نيست که نيست. فرياد مي زنم: الاغه کجايي؟
مادرم با تعجب و خشمگين٬ جوري که انگار به يک ديوانه نگاه مي کند٬ پشت سرم راه افتاده و خواهرم مي گويد: چت شده؟ هذيون مي گي؟ الاغ کجا بود؟
مي گويم: با چشماي خودم ديدمش. گشنشه. خيلي گشنشه. مي خوام براش غذا ببرم. ذرت داريم؟
...
ياس