تبليغاتX
دختران كورش كبيرGreat Korosh's Daughters

اینجـا جــایــی نـیـسـت ...

 

اینجا جاییکه تلخیش از ته فلفل قرمزی که روز جمعه خوردم بیشتر. اینجا جاییکه احساسات طوری دور ریخته می شوند که برای بازیافت هیچ راهی نیست. اینجا جاییکه وقتی صبح از خواب بیدار میشوی بعد از صد سال خواب ،دوباره میخواهی بخوابی حکایت همون قومی که بیدار شدند و دوباره خواستند بخوابند . اینجا جاییکه تو گلوی همه یک چیزی مانده فکر کنم همه آدمها کمبود ید دارند پس این دلیل حرف نزدنشان است. اینجا جاییکه  ژوزه ساراماگو با دیدنش  رمان کوری را نوشت. اینجا جاییکه هلن آرزوی دیدنش و داشت ، شنیده بود همه آدمها از تبار او هستند ولی ندیده ، رفت. اینجا جاییکه دخترها زنده به گور میشوند ولی جنازه ای نیست فقط روح های سرگردان . اینجا جاییکه سنگسار حکم اول حرف زدن زن هاست بدون دادگاهی بدون دلیلی بدون انسان عاقلی بدون محکمه ای. اینجا جاییکه آزادی برای همه مساوی است عدالت درباره آن به خوبی اجرا میشود و من می بالم به این عدالت . اینجا جاییکه اولین کلمه ای که یک کودک قبل از پدر و مادر به زبان میراند گوسفند است. اینجا جاییکه بازی بچه ها در خیابان نشاندن بچه ها دور هم و سخن گفتن است بارها ایستاده ام تا گوش دهم به سخنانشان ولی هیچ وقت کلمه ای نیاموختم البته آنها بچه هستند... اینجا جاییکه سپیدی مو به خاطر آسیاب نیست . اینجا جاییکه  امید ، خوش بینی دو واژه ناآشنا برای آدمها هستند. اینجا جاییکه سنگ بودن را آموزش میدهند ، میگویند و میزنند تا سخت شوند. اینجا جاییکه شرافت و  انسانیت ،به جای کود پای درخت ها است ، چرا ، می گویم این را هم با دلیل که چون درخت بی دریغ سایه اش را نثار هر بشری میکند بدون تبعیض با روی باز و هر روز می خواهد که سایبان افراد بیشتری باشد. اینجا جاییکه حقیقت همچون خورشید دست نیافتنی است. اینجا جاییکه دروغ همچون آدامس در دهان انسانهاست و چه راحت و بی تفاوت هرگاه که می خواهند از شر این آدامس راحت شوند آن را به بیرون پرت می کنند. اینجا جاییکه عشق ، اینجا جاییکه عشق .... اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟

 

پری

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 13:4 توسط پري و ياس |

                                        فقط چرندیات به ذهنم رسید                   

 وقتی دیدمش با سایۀ آبیه پشت چشمش گقتم دست مریزاد ، تو شجاعتر از منی ، انگار همین دیروز بود که شرط بستیم و من تو دلم گفتم مگه خرم ، پنجشنبۀ پیش که با هم کنار اتوبان ایستاده بودیم ، قرار شد هر کی ماشینای بیشتر براش بایسته  بازنده شام برنده رو مهمون کند . او برد و من باختم  ، دو ساعت سر پا، من پاهام  با کفش کتانی درد گرفته بود ولی او پاهاش در آن بوتهای پاشنه بلند درد نگرفته بود از پیاده رو که بهش نگاه کردم با خودم گفتم  حق دارند ماشینا بیشتر برای او بایستند شکست تلخی بود ، تیپ اسپرت من کسی رو که جذب نمی کرد هیچ، همه به چشم بچه نگاهم می کردند ماشین خوبای من پرشیا و زانتیا بود ولی ماشین مدل پایین او ، پرادو بود ، موهای بافته شده اش بیش از هر چیز  به همه چراغ می زد بعد آن مانتو کوتاه آبی که به زور جیب پشت شلوارش را می پوشاند.

با یکی از همان ماشین ها فرحزاد رفتیم و من که بازنده بودم تمام راه را سکوت کرده و او با آن دو به شیوه ی خودش  با آن صدایی که تا مدتها شنونده آن را فراموش نمی کرد حرف می زد . روز اول آشناییمان در تماسی که داشتم ، عاشق صدایی که اعداد را می خواند شدم و حالا بعد از گذشت چهار سال هر موقع هر کدام می گوییم چه چیزی از هر یک در دیدار اول در خاطرمان مانده من می گویم آن کفش های پاشنه بلندت و او می گوید آن شلوار سبز پارچه ای گشادت.

وقتی دیدمش با سایۀ آبیه پشت چشمش گقتم خیلی احمقی ، یک ماهی می شد که از اولین دیدارمان می گذشت و او با همان روسری قهوه ای که بیشتر شبیه تور عروس بود ولی قهوه ای ، مرا میدید .  یک روز گفت مقنعه می خواهم  با روسری نمی شود و من هم بعد از یک ماه از اولین دیدارمان ، موقع برگشت به خانه  با شلوار سبز گشاد ، مانتو مشکی و روسری قهوه ای بودم  ، آن روز تنها چیزی که آرزو کردم آن بود که ای کاش یقۀ مانتوم انگلیسی نبود. دو ماه بعد از اولین دیدارمان او کفشش موقعی که  آمد صدایی نداشت و جمعه همان هفته برای اولین بار با هم و با کفش هایش کوه رفتیم ولی شنبه دوباره صدای کفش هایش را شنیدم.

 وقتی دیدمش با سایۀ آبیه پشت چشمش گقتم  مُردیم از بی کسی ، شنبۀ  پیش مردیم از بی کسی رو به موبایلم فرستاد متن و خوندم و خندیدم هنوز چند تا پله مونده بود که پیشش برسم ، رسیدم و گفتم پس چرا زنده ای ، گفت و،گفت بعد مثل ماهی ای که انداختنش تو خشکی و داره جون میده دهانش و باز کرد و هوا را به زور  تو ریه هاش فرستاد . نگاه کردم پرسیدم چته ، گفت چه جوری مامانم و ببینم  ، آرام گفتم نمی دونم ، رو صندلی نشسته بود گفت موهامو باید باز کنم شوره داره ، گفتم آره شوره داره ، عید و چیکار کنیم .

 وقتی دیدمش با سایۀ آبیه پشت چشمش گقتم  خودشه . صدامو به زور می شنیدم  . گفتم کجا بود . گفتند تو بهشت زهرا ، یکی دید خبر داد ، شمارۀ شما همراهش بود ، به خاطر زیادیِ قرصا سکته کرده کسی هم نبوده . گفتم مردش از بی کسی .

 

                                            پری  

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 14:13 توسط پري و ياس |

                                                   این هفت روز من

 

بعد از سالها ، بعداز چند صد سال ، چند میلیون سال ، حالا نوبتِ من، این هفته ، هفتۀ من ، خیلی وقتِ به فکر بودم که چطور از این هفت روز استفاده کنم . قبل از من هر کی آمد قفط نگاه کرد ، لذت برد ، حقیر کرد و گند زد به همه چیز، روز اول حتما خاطرم بماند دستور بدهم ترازو را درست کنند، چون در این سالها همه چشمی و بی توجه به ترازو کارهایشان را سامان که نه ، از سر گذراندند . می خواهم حال خیلی ها را بگیرم .

دکتر کور شیوا که در این پانزده سال یک بار حال او را نپرسید. باید طبیعی جلوه کند ، وقتی از پله های بیمارستان پایین و چشمش به پرستارهای خانم است زیر پایش خالی و پلۀ آخر منتظر اوست ، چه می شود.

برای فلجی کامل یا از کمر بعداً تصمیم می گیرم.

دکتر احمق منیژه که قصورش را هیچ وقت قبول نکرد و بزرگ شدن منیژه و حرکات غیر معمولش را خانواده در این سی و دو سال نظاره گر بودند .

با اطلاعاتی که بدست آوردم نوۀ دکتر چند روز دیگر در هفتۀ من متولد می شود و قرار است خانم دکتر دخترش را عمل کند حالا اگر اتفاقی نوه از دست مادر بزرگ بیفتد. نه، می خواهم نوه زنده بماند ، نوه معلول ذهنی می شود و مادر بزرگ برای همیشه دست از کار می کشد و جامعۀ پزشکی او را در سالهای آخر عمرش فراموش می کند .

برای مادر بچه که دق کند یا زنده بماند بعداً تصمیم می گیرم.

اصغر آقا که حالا یک سال است به انگشتان قطع شدۀ دستش می نگرد ، آن پلیس بی وجدان می دانست اگر بگوید قصور از او بود کارش را برای همیشه از دست می دهد وترجیح داد گوشت کوچک دهانش را به ضرر تکان دهد  چشمانش را برای لحظه ای که از او درباره علت حادثه می پرسند ببندد تا آن روز به خیر وخوشی برای او وبه پایان زندگی برای اصغر آقا برسد ، مردی که چهل سال ، با تکان دادن انگشتان دستش خرج زندگی را می داد و حالا او یک سال است به ماشین زردش در حیاط نگاه می کند .

باید یک بار دیگر پلیس خوب ما در کارش قصور کند این قصور ، بزرگترین افسوس زندگی او می شود چرا که فرد مقابل او ،جزء افراد ثروتمند است که با یک تماس تلفنی کار او  را گزارش داده و او کارش را از دست می دهد . چه حسی دارد بیکاری.

برای اینکه او کار پیدا کند یا مدت طولانی بیکار باشد و دچار افسردگی شود بعداً تصمیم می گیرم.

رضا، خیلی وقت است به او فکر می کنم ولی به نتیجه ای نرسیدم . اتفاقی برای نامزدش بیفتد ولی نامردی است او هیچ کاره بود .

رضا ، رضا که حالا پاهایش زمانی حرکت می کنند که او شب ها می خوابد و خودش را به نه سال قبل پرت می کند ، پاها را صد و هشتاد درجه شایدم کمتر باز می کند ، از کوه بالا می رود ، شنای قورباغه می کند و روی او حرکت می کند تا هیچ قسمتی از او بدون بوسه هایش نمانده باشد و آن دو دست ، وقتی گفت نوشتن را دوست دارم ، گفتم خوب بنویسید دست هایتان که حرکت می کنند و و قتی فهمیدم قلم جایگاهی در بین انگشتان مرده اش ندارد ،  تف  به آن کسی کردم که نه سال پیش در آن روز رضا  را یار همیشگی ویلچر کرد .چرا که نه، مقصر کیست استخر کم عمق یا شیرجه ای که همچون ویار زن باردار بود و برای رهایی از آن ویار لعنتی  با سرعت نور به طرف همیشه نشستن روی صندلی شتافت.

کاش اجازه داشتم زمان را به عقب می بردم ، تنها یک امکان ، آن هم معجزه ، بعضی ها این کار را کردند ، پس دستور معجزه می دهم .

صدای پرستاری با مانتو و شلوار آجری و مقنعۀ کرمی که کنار در ایستاده .

-         پری بخواب

 

 

                                                            پری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 17:39 توسط پري و ياس |

از گریه کردن که بهتره اونم واسه یه مرد

یه هفته قبل از امتحان ریاضی، مجبور بودم یک ریز ریاضی بخونم. مامان همش برام سوال ریاضی در می آورد و من رو تا آخر شب بیدار نگه می داشت تاحل کنم. مثل همیشه روز امتحان ریاضی، آماده بودم که از روی بغل دستیم بنویسم، هر چی می دیدم می نوشتم، اونهایی که نمی دیدیم ول می کردم و همیشه نمره ی دوتامون می شد " تک ". اما من هیچ وقت گریه نمی کردم به جز مواقعی که تو خونه مامان از غذا خوردن محرومم می کرد و یک بار که سیلی خوردم. اما بغل دستیم همش بعد از گرفتن نمره ریاضیش سر کلاس و تو راه خونه جلوی همه گریه می کرد. دلم خیلی براش می سوخت. یه روز بش گفتم: این بار تو از روی من تقلب کن، من هر چی بلدم می نویسم بعد دستم رو باز میزارم تا تو ببینی و بنویسی. گفت: نه بابام گفته تقلب کار بدیه. تازه اونم از رو دست ت..و

گفتم: خودت می دونی. شاید از گریه کردن بهتر بود. اونم واسه یه مرد.

امتحان شروع شد. دستم و حسابی براش باز گذاشتم و هر چی بلد بودم و نبودم نوشتم. نمرش شد شونزده. گمونم چشماش یه کم ضعیف بود چون اگه یه کم بهتر می دید من تنها کسی نبودم که تو کلاس بیست می شدم.

یاس

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 11:49 توسط پري و ياس |

من مونولوگهای رضا را نوشتم

سرم که به سنگ خورد تو آخرین کسی بودی که می شناختم. سر، سنگ، صدای بدی داشت. صدایِ درد داشت. صدایی که یاد همه را از سرم پراند، حتی یاد تو را عزیزم. یادت هست؟ مرا،  یادت هست؟ مگر سرت به سنگ خورده که مرا فراموش کردی؟ مگر دردت گرفته؟ من که دردم نگرفت، باور کن. هیچ چیز نفهمیدم دیگر خوب می فهمم. برایم مهم نیست که سرت به سنگ نخورده، دردت گرفته، رفته ای، اصلاً، مهم نیست. حتی، مهم نیست. اما، مهم نیست. من تا گردن در زمین فرو رفتم. شیرجه زدم در میان آبی که زمین با دهان باز پشت آن پنهان شده بود، مرا بلعید، نخاعم را مک زد و مثل زن هرزه ای به گوشه ای پرتم کرد، تمام شد، حتی دیگر هم خوابگی با تو را آرزو نمی کنم. با خودم هم نمی خوابم. این دکمه را که فشار می دهم حرکت می کنم و با این دکمه می ایستم. حرکت. ایست. حرکت. ایست.

خیلی عذر می خواهم خانم محترم، مرا تا ارغوان پنج همراهی می کنید؟ امروز هوا چه سوز سردی دارد. 

یاس

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 13:17 توسط پري و ياس |

نشخار

 

باتوم. بطري. روغن كرچك. چشمهاي از حدقه بيرون زده. تجاوز. مننژيت. مدفوع. حكم تير. سوزن. عصب. كبود. كور. مرگ. قتل. كشتار. حيوون. حروم زاده ها. خون. زنده به گور.

به آدمها نگاه مي كنم كه در حال جويدن ساندويچ هايشان اين كلمات را در جمله هايشان تكرار مي كنند. صداها چندين برابر به گوشم مي رسد. سردم شده. عق مي زنم و ساندويچم را بالا مي آورم. همه ي مهمانها  زل مي زنند به من. چشمها و گلويم مي سوزد. همه ساكت شده اند. روي ميز را كثيف كرده ام. بلند مي شوم. لباس مي پوشم. بايد بروم پشت بام. ساعت ده شده است.

یاس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:9 توسط پري و ياس |

میوت

(پارک.عصر.خارجی)

امید روی صندلی پارک نشسته نگاهش را به کتاب مقابلش دوخته هر از گاهی سرش را بالا می آورد و به چند صندلی دورتر از خود که دو دختر روی آن نشسته اندمی نگرد کتابش را ورق می زند مردی پشت او می ایستد و چیزی می گوید .ولی امید همچنان سرش پایین است مرد هم بعد از چند لحظه از او فاصله می گیرد .دو دختری که روی چند صندلی آن طرف تر نشسته اند کتاب می خوانند و گهگاهی با هم صحبت می کنند .

سیمین:می بینیش چند هفتس همین جوری میاد میشینه و زیر چشمی نگاه می کنه امروز آوردمت باورت بشه

دنیا:نکنه داری اشتباه می کنی

امید از دور به دهان دو دختر که تکان می خورد نگاه و سعی میکند حرفهایشان را بفهمد ولی بی فایده است .بعد از چند دقیقه جای امید پیرمردی نشسته است.

(اتاق سیمین.ظهر.داخلی)

دنیاانگشتش را داخل قفس پرنده می کند و با دست دیگر به قفس می زند سیمین با دو لیوان شربت وارد اتاق میشود و کمی چهره اش درهم میرود

سیمین :ول کن حیوونو ، اگه زبون داشت کلی بهت فحش میداد ،بیا شربتتو بخور

دنیا یک شربت از داخل سینی برمیدارد وبا قاشقی آن را هم می زند و یک نفس همه ی شربت را می خورد .

دنیا: زبون داره من و تو حالیمون نمی شه

دنیا نگاهی به ته لیوان می کند و لیوان را به طرف قفس پرنده می گیرد

دنیا: کاش می فهمیدم چی میگید.

(پارک .عصر.خارجی)

دنیا و سیمین روی صندلی همیشگی می نشینند امید هم با پسر دیگری درس می خواند بعد از چند لحظه دوست امید از روی صندلی بلند می شود و به طرف سیمین و دنیا می آید دنیا به آرنج سیمین می زند و آرام درگوشش میگوید:فک کنم امروز به مراد دلت برسی

پسر:سلام ، عذر می خوام می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم .

دنیا:ببخشید برای چی

پسر:چند دقیقه فرصت بدید عرض می کنم

آنها کمی خود را تکان می دهند تا پسر کنارشان روی صندلی بنشیند او کنار دنیا می نشیند

پسر :راستش برادر من امید چند وقته به این پارک می یاد شما رو هم (با دست اشاره به سیمین می کند)در این پارک دیدند راستش چند بار خواستند با شما صحبت کنند (با کمی مکث ) ولی خوب نمی تونستند

دنیا :یعنی خجالت می کشیدند

پسر:نه ،راستش ،چه طور بگم

دنیا: خوب بگید خجالت می کشیدند.

پسر: راستش برادر من ،امید کر و لال

سیمین تا آن لحظه چشم به صورت برادر امید دوخته بود با این جمله نگاهی به امید که به آنها می نگریست و بعد به زن و شوهری که از مقابلشان می گذرند و مشغول صحبت هستند می کند مرد به زن چیزی می گوید وهر دو می خندند سیمین پوزخند تلخی می زند و دور شدن آنها را تماشا می کند. دوباره به برادر امید نگاه می کند.که از جایش بلند می شود

پسر: باز هم عذر که مزاحمتون شدم ببخشید می تونم اسم دوستتونو بدونم

دنیا:سیمین

پسر:ممنون ، خدافظ

او به امید می رسد وسایلشان را جمع می کنند و آرام آرام به طرف خروجی پارک می روند دنیا آهی می کشد

دنیا:عجب دنیای مسخره ای

با این حرف چشمان سیمین پر از اشک می شود نمی خواست مانع ریختن آنها شود می گذارد اشکهایش سرازیر شوند

دنیا:چته ،چرا یهویی بهم ریختی طرف بیماری مسری که نداره کرو لال همین، فک کن اون به زبون اینگیلیسی حرف می زنه ولی تو نمی تونی پس زبونشو یاد بگیر

سیمین در میان گریه هایش:همین ، من می خوام با زبون خودم از احساسم حرف بزنم خیلی آدم بی رحمیم .

دنیا به او زل می زند ، دستمالی به او می دهد کتابها را برمی دارد ، دست او را می گیرد و از پارک خارج می شوند.

(پارک.عصر چند روز بعد)

امید روی صندلی پارک نشسته و چهره اش در هم است به صندلیه خالی ای که سیمین روی آن می نشست نگاه می کند برادرش می آید (با اایما و اشاره)به او می فهماند که دیگر سیمین نمی آید.

 

          پری

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:6 توسط پري و ياس |

 

مرد ها. شغال ها. اسب ها. گنجشك ها.

 

محسن٬ من را دعوت كرده به خانه شان. خانه اي ويلايي و بزرگ. مدام اين جمله ي او در ذهنم مي چرخد كه من و تو و چندتا از دوستانم هستيم. خوش مي گذرد.

درب اتاق پذيرايي را باز مي كنم و وارد مي شوم. نمي دانم چرا موهايم را شانه نكردم. آرايش نكردم. لباس خانه به تن دارم. دوستان محسن از دختر و پسر پراكنده اند. هر كس مشغول كار خودش است. بعضي ها نيم نگاهي به من مي كنند و بي توجه به حرف زدن يا خوردن ادامه مي دهند. انگار همه اينجا هم را مي شناسند. احساس غريبي مي كنم. محسن را از دور مي بينم كه مشغول خوش آمد گويي با دوستانش است. ميهمانها خيلي بيشتر از تعدادي هستند كه تصورش را مي كردم ولي در خانه ي بزرگ آنها اصلآ به چشم نمي آيند. محسن  متوجه من نيست. نكند قصد معرفي من را ندارد. كاش نمي آمدم. همه مي دانند كه محسن نامزد دارد و نمي دانم معرفي من به عنوان يك دوست چقدر مي تواند ذهنهاي كنجكاو را مشغول كند٬ به خصوص سيما كه نامزد اوست دعوت نشده. خودم را داخل مبل چرمي فرو مي كنم. در همين فكر و خيال محسن از كنارم رد مي شود٬ با لحن مخصوص خودش كه همراه با لبخند كمرنگيست مي گويد: چرا بيكار نشستي؟ يه چيزي بخور.

فرصت حرف زدن به من نمي دهد. به سرعت به سمت ميهمانهاي جديد مي رود و استقبال گرمي مي كند از پدر و پسري كه تازه وارد شده اند. دلم مي خواهد خفه اش كنم. چرا به من از اين دنگ و فنگها چيزي نگفته بود. مرد جوان كنترل تلويزيون را از جلوي من بر مي دارد. رو به من مي گويد: اين چيه تماشا مي كني بزار بزنم يه جاي خوب.

زن جوان كنار او لبخند مي زند. من مات و مبهوتم كه من تلويزيون تماشا مي كردم؟ كي؟

در اولين فرصت به اتاق خواب پناه مي برم تا سر و وضعم را در آيينه ببينم. از ديدن مهمانهاي جديد داخل اتاق خواب٬ مو به تنم سيخ مي شود. مادرم و خاله مهين دارند به سر و وضع خود مي رسند. آنها هم دعوت شده اند و با ديدن من لبخند مي زنند. ذره اي از ديدن من تعجب نمي كنند. حتمآ فاميل من با فاميل محسن نسبت فاميلي دارند يا دوستند. پس چرا محسن چيزي نگفت؟ نكند خودش هم نمي داند. خدا كند وقتي بيرون رفتم زياد دور و بر من نپلكد. خاله مهين مي گويد: تنها اومدي؟

با كنايه و شيطنت مي گويم: آره. من رو جدا دعوت كردن.

لبخند معني داري تحويل مادرم مي دهم و منتظرم اخم كند و بپرسد كي؟ اما به رويش نمي آورد و موهايش را مرتب مي كند.

وارد راهرو مي شوم. حالا ديگر بيشتر فاميل را به وضوح مي بينم و از كنارشان رد مي شوم. محسن مقابلم مي ايستد و آهسته مي گويد: من ميرم جايي و زود بر مي گردم.

اصلآ فرصت سوال يا حرف زدن به من نمي دهد. دور مي شود. هميشه ميان جمع و شلوغي دلم بيشتر براي علي رضا تنگ مي شود. دلم مي خواهد به او زنگ بزنم و صدايش را بشنوم. دلم مي خواهد همه ي دلخوري هاي كودكانه تمام شود و دوباره در كنار هم باشيم.

به خودم مي آيم. به سمت اتاق خواب مي دوم. مامان گوشي را سريع روي ميز مي گذارد. مي گويم: منتظر فرصت مي گرديا. چي مي خواي از تو گوشيه من؟

مي گويد: هيچي٬ رو تخت بود گذاشتمش رو ميز. گم و گور نشه.

به صفحه ي گوشي نگاه مي كنم. حق با اوست. همان صفحه اي كه آخرين بار باز كردم و فراموش كرده بودم ببندم روي گوشي مانده است.

به حياط مي روم شايد محسن را ببينم و سوال پيچش كنم. حياطي بزرگ و باغ مانند است. اسبي كنار ديوار آرام ايستاده و چند نفري ميان درختان سبز گردش مي كنند. دنبال جاي مناسبي مي گردم كه به علي رضا زنگ بزنم. تصميمم را گرفته ام.

ماشين بزرگي با سرعت وارد جاده خاكي وسط حياط مي شود. كودكي مقابل آن مي دود. با وحشت به طرف كودك مي دوم. يك آن محسن را كنار مرد پشت رل مي بينم. از عصبانيت دندانهايم را به هم ميسايم. ميان گرد و خاك كودك را در آغوش مي گيرم. ماشين درست مقابل پاهايم توقف مي كند. اسب از صداي جيغ بچه و ترمز وحشتناك ماشين رم مي كند و به سرعت در حالي كه با بي قراري گردنش را به اين سو و آن سو تكان مي دهد شيهه مي كشد و به سمت ما مي دود. من در حالي كه كودك را در آغوش دارم به ديوار پناه مي برم. ولي اسب عصباني زودتر از من رسيده و دو پايش را به ديوار مي كوبد و مي خواهد به من و كودك لگد بزند.

اسب آنقدر بي قرار شده كه كسي جرات ندارد به ما نزديك شود. من فرياد مي كشم:

- بابا يكي بياد اينو آروم كنه. الان مارو له مي كنه. كدوم گوري هستين؟

مي ترسم تكان بخورم. خشكم زده و صورت بچه را ميان سينه ام گرفته ام. مي ترسم با كوچكترين تكاني لگد بخورم يا زير دست و پاي اسب بمانم. گيج شده ام. مي خواهم از سوي ديگر فرار كنم. نمي توانم. کسي تلاش مي كند افسار اسب را بگيرد. اسب سرش را به صورت من نزديك مي كند. مي ترسم. من عاشق اسبم. هيچ وقت فكرش را نمي كردم كه اين طور از اسب بترسم و دست و پايم را گم كنم. نفسهاي گرم و تند اسب را روي صورتم حس مي كنم و به چشمهاي مغرورش زل زده ام. كودك از ضعف و ترس نفسش بالا نمي آيد. بلاخره كسي افسار اسب را مي گيرد. وقتي مي خواهد از ما دورش كند اسب دمش را به صورت من و كودك مي كوبد. كودك بي امان گريه مي كند. مي گذارمش زمين و با شتاب به سمت مردي كه پشت رل بوده و حالا ايستاده و تماشا مي كند مي روم. عصباني و بر افروخته. محسن و چند مرد ديگر كنار او ايستاده اند. در حالي كه به چشمهاي بي تفاوت مرد زل زده ام با تمام وجودم فرياد مي زنم:

- معلومه چه مرگته؟ اينجا جاي گاز دادنه؟ خجالت نمي كشي؟

بي تفاوت و بي خيال نگاهم مي كند. انگار نه انگار كه من برافروخته ام و هيچ فرقي با آن اسب عصباني ندارم. فرياد مي زنم:

- چرا نيومدي اسب و بگيري ترسو؟ فكر مي كني هر كي يه من ريش و سيبيل داره بش ميگن مرد؟

نخير آقا مردونگي به اين چيزا نيست.

همه سكوت كرده اند حتي محسن. مرد بي تفاوت در حالي كه دست به كمر زده پوزخند مي زند. راهم را كج مي كنم كه از آنجا بروم كه هيچش مثل هيچ جا نيست. مردها به همراه محسن پشت سرم مي آيند. فرياد مي زنم:ديگه از اين گه هاي زيادي نخور.

مرد با تمسخر مي گويد: من ميرينم تو بخور.

مردهاي ديگر با صداي بلند مي خندند.

در حالي كه تنم مي لرزد و قدمهاي محكم و عصباني بر مي دارم. زبانم مي گيرد و مي گويم: مرتيكه ي...

باز مردها مي خندند. از آنها دور مي شوم. محال ممكن است به علي رضا زنگ بزنم.

محال.

ياس

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:20 توسط پري و ياس |

من و مو طلايي

من دخترك مو طلايي را دوست دارم. او برخلاف من كه يك دست سياهم٬ سرخ و سپيد است و لبخند زيبايي دارد. لبخندي كه دور آن هاله ي زرد٬ آبي٬ صورتي٬ بنفش و همه ي رنگهاي خوبي كه من دوست دارم نقش مي بندد. دختر مو طلايي زياد دور و بر من نمي پلكد و معمولآ از دور تماشايم مي كند گاهي كه سكوت مي كنند او زل مي زند به من و من تلاش مي كنم برايش عرض اندام كنم تا لبخند رنگي بزند. يك بار دستهاي بلوريش را به سرم كشيد و من همه ي غذايي را كه خورده بودم پس دادم. دل نگرانم شدند و فردايش مرا بردند دكتر. دختر مو طلايي و سينا زل زده بودند به دكتر و دكتر گفت كه حال من خوب است و كمي در خوردن زياده روي كرده ام.  وقتي زل زده بود به دهان دكتر من كيف مي كردم كه نگران من است و تصميم گرفتم از اين به بعد هر وقت دست به سرم كشيد بالا بياورم. براق ترين انگشتر مادر سينا را براي دختر مو طلايي دزديده ام و گوشه اي پنهان كرده ام. امروز هم مثل خيلي از روزهاي ديگر به ديدن سينا مي آيد و خوشحالم كه با سينا صبح زود حمام رفتم و هر دو انتظارش را مي كشيم. سينا سيگار مي كشد و من تلويزيون كه پر از تصاوير رنگيست تماشا مي كنم. امروز هم مثل بيشتر روزها مرا تنها مي گذارند و به اتاق سينا مي روند. براي خودم تلويزيون تماشا مي كنم تا برگردند و با هم گپ بزنند و سيگار بكشند و من تماشا كنم.

لاي در اتاق باز مانده. من آنها را مي بينم. همه چيز را ميبينم. دختر مو طلايي را سينا را.. ولي آنها اصلآ متوجه من نيستند. تا وسط اتاق مي آيم. تماشا مي كنم. فرش اتاق را به گند مي كشم. چشم سينا به من مي افتد. با وحشت مو طلايي را رها مي كند و من را مي اندازد بيرون و در را محكم مي بندد. بدن يك دست سرخ و سپيد مو طلايي را ديدم. احساس مي كنم رنگم سفيد شده. توي آيينه به خودم نگاه مي كنم. نه هنوز يك كلاغ سياهم. به سنگ سفيدي كه آويزان است بي امان نوك مي زنم. دلم مي خواهد از ريخت بياندازمش. مو طلايي و سينا بر مي گردند. كاش به جاي سنگ سفيد مي توانستم تن سبزه سينا را از ريخت بياندازم.

مو طلايي نزديك قفس من نشسته و هق هق مي كند. اگر سينا مرا در قفس نمي چپاند حتمآ دانه دانه ي اشكهاي براق مو طلايي را مي دزديدم و داخل كفشهاي سينا پنهان مي كردم. سينا موهاي طلايي او را نوازش مي كند. كاش يك حلقه از موهاي طلاييش را به قفسم آويزان مي كرد.

چند روزيست كه از مو طلايي خبري نيست. سينا زياد سيگار مي كشد و مرا دير به دير حمام مي برد. گردنبند مادر سينا پاره شد و ريخت كف خانه و من كلي چيزهاي براق براي مو طلايي پنهان كرده ام اما امروز هم مو طلايي به خانه نيامده. امروز دختر لاغر اندام و سبزه اي آمده كه موهاي بلند و سياه دارد. با هيجان به طرف قفس من مي آيد. من جيغ مي كشم. سينا در قفس را باز مي كند. به چشمهاي ريز و باداميش كه برق مي زند زل زده ام و بعد به چشمهاي سينا كه امروز برق عجيبي دارد.

انتظار مو طلايي را مي كشم. اين بار هديه من به او چهار چشم براق است كه داخل كفشهاي سينا پنهان كرده ام.

 ياس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 8:56 توسط پري و ياس |

                    چراغ همیشه،  قرمز

پشت چراغ ایستاده ، در حالی که مدام گوشه ی روسریش را تکان می دهد شاید جریان هوا باعث خنکیش شود . نی را داخل ساندیس کرده وبا تمام نفس آبمیوه زیادی را به داخل دهانش هدایت می کند به ماشین هایی که چراغشان قرمز است می نگرد. بعضی موتور سوارها بی توجه به چراغ از خیابان عبور می کنند و با این کار باعث بوق زدن ماشین هایی که چراغ آنها سبز است می شوند .یک پلیس هم گوشه خیابان ایستاده و تند تند گویا تکلیف شبش را می نویسد چیزهایی یادداشت می کند و گهگاه که حوصله داشته باشد سوت می زند و دستش را به چپ و راست تکان می دهد .صف عریضی از ماشین ها در خیابان شهید بهشتی همه راننده ها را کلافه کرده راننده ی پژو سبزی دستش را روی بوق گذاشته و با این کار شکایتش را به راننده ی جلویی نشان می دهد . پری خدا را شکر می کند که داخل یکی از آن ماشین ها نیست چون نرسیده به مقصد تلف می شود .گرچه هوای بیرون گرم است ولی هر چند لحظه بادی به تنش دست می کشد . ساندیسش را تمام کرده آن را داخل جوب می اندازد مسیرش مستقیم به طرف خیابان میرزای شیرازی به سوی مطب دکترش که برای ساعت 5:20 وقت گرفته ،است .سرش را پایین می اندازد که چشمش به ماشین هایی که در آن مدتی که او ایستاده بود شاید دو متر حرکت کرده اند نیفتد .

صدای مردانه ای می گوید: عذر می خوام

بعد از دوبار عذر خواهی او می ایستد تا علت را بداند .

: ببخشید ،می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم

: برای چی

: چند لحظه

: بفرمایید

: یه سوال می تونم بپرسم

: برای چی ؟

: اجازه بدید

: بفرمایید

: شما از بلندی میترسید

پری لحظه ای مکث می کند ، ابروهایش به هم نزدیک می شوند .می گوید: این دیگه چه جور سوالیه

: خواهش می کنم ، جواب بدید.

گرمای شدید هوا، خنکیه ساندیس را از بین برده ، نمی توانست فکر کند فقط می دانست که از بلندی می ترسد ولی این مرد از کجا می دانست .

:بنده امیر هستم

:خوب

:امیر معینی

:خوب

:فقط بگید شما از بلندی میترسید

دختر با اکراه می گوید :بله ، شما بنده رو میشناسید

:بله

: نکنه اون روز شما هم تو شهر بازی بودید

: نه ، یه سوال دیگه می تونم بپرسم

پری جوابش را نمی دهد ولی حرکتی هم نمی کند می خواهد بداند این مرد کیست.

: شما رنگ سبز رو دوس دارید شما عاشق دوچرخه سواری هستید .

پری به چشمان مرد زل زده می خواست چیزی منفی در آنها پیدا کند تا دلیلی برای شنیدن باقی صحبت هایش نداشته باشد ولی او ایستاده . 

:من شما رو به جا نمیارم ولی شما انگار بنده رو خوب می شناسید

: فک می کنم

: یعنی چی فک می کنید ، کسی این حرفا رو به شما زده

: نه

: چرا دوست دارید وکیل بشید

: شما فالگیرید

:نه ، چرا دوس دارید

: که وکیل بشم ، لحظه ای مکث می کند وبی توجه به این موضوع که اولین بار است در خیابان آن هم در گرمای شدید تابستان با مردی که اصلا نمی شناسد ایستاده و در مورد علایقش صحبت می کند.

: نمی دونم ، همه می گن چرا، ولی دلیلی ندارم می گم ،عاشق وکالتم ولی ...

: ولی یه چیزی هست

: آره ، می دونید من بر عکس دوستام که تو راهنمایی می گفتن می خواهیم یا دکتر بشیم یا مهندس فقط می گفتم می خوام وکیل بشم در صورتی که هیچ کس تو فامیلمونم وکیل نیس .

پری لبخند کوچکی می زند و حالا او از مرد به خاطر صحبت هایش عذر خواهی می کند .

: شما یه وکیل خوب می شید اون دفه هم یه وکیل خوب شدید .

پری صورتش شاد می شود می خواهد تشکری کند که ناگهان می گوید : چرا گفتید اون دفه هم

: منم چیز زیادی نمی دونم ولی تا آخر اون دادگاه رفتید گرچه کارتون نصفه موند

:منظورتونو نمی فهمم ، من هنوز هیچ پرونده ای نگرفتم

: اونجا خیلی حرفه ای بودید ولی هیچ کس نمی خواست پیروز بشید

ذهن پری پراز سوال بود ولی قادر نبود سوالی بکند شاید چون حالا از مرد می ترسید .

: خانم سارا مراقب باشید

: من پریم

مرد پشت به پری می کند و همراه با جمعیتی ، از خیابان می گذرد . پری چشم به آن سوی خیابان بی حرکت ایستاده.

 پری

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:13 توسط پري و ياس |